|
دنـــیـــــای بــــانــو الـــهـه نـــــــاز
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم و وقتی توقف می کند به ان لگد می زنیم.
|
اون روز تا حالا فرصت خلوت کردن با خودم و ارزیابی سالی که گذروندم رو نداشتم امروز در آخرین روزای تعطیلات نوروزی اندک فرصتی برای اندیشیدن! یابیدم... سال 90 ، برای من سال راکدی نبود! اتفاقات گوناگونی برام افتاد از جمله اینکه : اواخر اردیبهشت سال گذشته محل خدمتم با حفظ پست سازمانی تغییر پیدا کرد و من از یه واحد علوم پزشکی به یه واحد دیگه کوچیدم! این تغییر یه سری خوبیها داشت یه سری بدیها! خوبیش این بود که از لحاظ نوع کاری که انجام می دم اینجا کارم رو بیشتر دوست دارم ، و همیشه دوست داشتم توی قسمت حسابداری هزینه کار کنم که اون مدتی که محل کار قبلی بودم یه سال کارمند حسابداری درآمد بودم و یه سالی هم سرپرست واحد حسابداری داراییهای ثابت ، هیشکدوم اینا منو راضی نمی کرد تا اینقدر بروبیا کردم دانشگاه (ستاد مرکزی علوم پزشکی) که می خوام برم حسابداری هزینه که بالاخره منتقلم کردند! اون موقع فقط به کار کردن توی حسابداری هزینه فکر می کردم و اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد که شرایط کلی محل کار ممکنه تا چه حد فرق کنه با هم ! فکر می کردم همه جزء خانواده علوم پزشکی ان و از لحاظ ساختار مدیریتی و اینا مثل همن! الان که حدودا یه سال از حضورم توی محل کار جدید می گذره رسماً اعتراف می کنم که محل کار قبلی خیلی محسنات بهتری داشت که روی ضعفای کوچیکش رو می گرفت! اونجا هم به خونه ام نزدیکتر بود ، هم سرویس رفت و برگشتم بهتر بود ، هم از لحاظ پاداش و مزایا بیشتر هوای آدم رو داشتن، و یه سری محسنات دیگه اونجا و بدی های دیگه اینجا که نمی شه به زبون آورد، یکی دیگه از بدترین شرایط اینجا اینه که نیروی کار خیلی کمه، اما زیربار گرفتن نیرو نمی رن، اینجا یه نفر هم اعتبارات، هم ثبت و ضبط حسابها، هم کنترل حسابها و هم رسیدگی به امور واحدهای مرتبط رو داره (من گلیم سیاه) اما محل کار قبلی برای هر کدوم از اینها حداقل یه نفر بود، گرچه گستردگی کار محل کار قبلی به هیچ وجه قابل مقایسه با حجم کار محل کار جدیدم نیست، ولی خوب تقسیم کار باعث کاهش استرس و فشار روانی شده بود. البته یه خوبیای دیگه محل کار جدید اینه که رابطه ام با مسئول امور مالی اینجا(خانم م) دوستانه است در صورتی که توی محیط کار قبلی همین رابطه بد با مسئول حسابداری(خانم س) باعث کلی مشکلات شد برام که ناچارم کرد ترکش کنم! خب این مسئله یکی از مهمترین مسایل من در سال 90 بود. یکی دیگه از اتفاقاتی که در سال 90 برام افتاد این بود که عمه شدم، یکی دیگه از اتفاقات سال 90 این بود که در شرایطی که شدیدا درگیر مسایل کاریم بودم و اصلا فکرشم نمی کردم ، در شرف مادرشدن قرار گرفتم. گرچه هنوز ریسک مطرح کردنش رو نمی خوام بپذیرم .چراکه سال گذشته یه بار دیگه همچین مرحله ای رو طی کردم که حکمت خدا بر این قرار گرفت که : حالا نه ! از خدای خوبم می خوام که این بار برام صحیح و سالم حفظش کنه و به دنیا بیاد. خب مسلمه از وقتی این قضیه برام مطرح شد تمام زندگی من تحت تأثیر این مسئله قرار گرفت ، به امید اینکه تیر ماه سال 91 بتونم حس مادر شدن رو تجربه کنم! اتفاقات ریز زیادی توی سال 90 برام افتاد اما مهمتریناش همینایی بودن که گفتم . امیدوارم سال دیگه که میام در مورد سال 91 بنویسم همش سرشار باشه از خاطرات خوش و شیرینم با امیرحسینم... ازتون می خوام برام دعا کنین عید نوروز بر همگی مبارک باشه دوستان همیشگی من . [ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٤ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
نمی دونم این بار حکمت خدا چه تقدیری رو برام رقم می زنه ولی امیدوارم این بار دیگه مثل قبل نشم ... و یه روزی برسه که به کابوس تلخ گذشته خاتمه بدم ... اگه خدا بخواد به زودی وبلاگم رنگ و بوی تازه ای به خودش می گیره و اینجا ستاره بارون خواهد شد. خودش خواست که این وضعیت در شرایطی که اصلا به فکرش نبودم و عمیقا درگیر کار بودم برام به وجود بیاد پس قطعا خودش هوای کارو حسابی داره. احتمالا به زودی یه خونه تکونی حسابی خواهم کرد وبلاگ تار عنکبوت گرفته مو پی نوشت1: اخیرا سرعت کامپیوتر در حد تیم ملی پایین اومده به طوری که ای دی اس ال از دیال آپم گندتره ! و یه صفحه یه میلیون ثانیه طول می کشه تا بارگذاری بشه ! منم میام آپ کنم ها وقتی می بینم باید کلی قربون صدقه این نت مادرمرده بشم تا یه مطلبی بذارم بی خیالش می شم و کلا ناف ما رو با غرور و نازنکشی ببریده اند!
[ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
مدتیه حال و حوصله ندارم. با وجودی که اخیرا کلی سوژه وبلاگی هست اصلا حالشو ندارم بهش بپردازم . سه چهار روزیه درد دندون امونمو بریده . شاید یکی از دلایل بی حوصلگیم همین باشه . کاش می شد یه دو هفته ای کار رو تعطیل کرد و استراحت کرد........ [ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
[ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٥ ق.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
اخیراً با وجودی که موضوعات آپیدن زیادن اما اصلا حسش نیست! ولی یکی دو روزه یه حس خوبی دارم که دلم نیومد ازش نگم و امروز عصر تا حالا هم خبری به گوشم رسید که سالها منو عقب برد و تو کوچه پس کوچه های کودکی پرسه زنان خاطرات گذشته رو واسم زنده کرد. اون حس خوبی که دارم و نمی شه ازش نگفت اینه که : بچه که بودم خیلی از بچه ها رو می دیدم که عمه و خاله بودند و من همش می گفتم کی بشه که من عمه یا خاله بشم! حسم این بود چون بچه اول خونواده هستم حالا حالا چنین رویایی دست یافتنی نیست ! سالها گذشته از اون روزا ! خیلی وقت بود برام دیگه رویا نبود عمه و خاله شدن ! بخصوص عمه شدن! چون بر اساس شواهد و قراین فحش خور عمه خییییییییلی ملسه! ولی حالا دو سه شبه که عمه شدم ! و نمی دونین که چه کیییییییییییییفی داره چه لذتی داره وقتی یه فرشته ناز کوچولو رو تو بغلت می گیری و حس می کنی که خییییییییییلی بهت نزدیکه! سه شبه که دارم فکر می کنم عزیز دلم همون بهتر که سپر فحشای روزای آینده ات بشم . حیف توه که بخوای نازکتر از گل بشنوی! الااااااااااااااااااااااااااااااااااهی عمه قربونت بره که اینقدر ماهی و نازی ! عزیز دلم ! کوچولوی دلربا! صادقانه اعتراف می کنم که حتی یک سر سوزن فکر نمی کردم احساسی به این عمیقی و شفافی نسبت به دینای جیگر طلا داشته باشم. دیشب وقتی گرفته بودمش توی بغلم و انگشتمو گذاشتم توی دستش و دستشو سفت مشت کرد حس کردم هیچ حسی قشنگتر از عمه شدن نیست! وقتی می شنیدم از همکارا که عمه خیلی بچه برادرو دوست داره حسش نمی کردم ! و می گفتم من که فکر نکنم! باورنکردنیه! و اون خبری که منو برد به بچگیا و خاطرات اون زمون و عالم همسایگی ، خبر خوبی نیست که بخوام با خبر عمه شدنم کنار هم بذارمش اما فقط می نویسم تا هر کی این نوشته رو خوند واسه شادی روح همسایه دیوار به دیوار کودکی های من فاتحه ای بخونه! صغری خانم زن خوبی بود و خاطرات شیرین زیادی ازش دارم از خدا می خوام که رحمتش کنه ... [ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٩ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
شب یلدا نیکو شبی است ، علی الخصوص برای ما و اینا !!! چرا که این شب مصادف می گردد با زادروز همسر عزیزتر از جانمان و چند سالی است شکوه این شب برای ما دوچندان شده ! امسال به دلیل مسایلی که با آنها دست به گریبان بودم فکرش را هم نمی کردم که بشود تولدی هر چند کوچک و شب چله ای برای همسرجانمان بگیرم... اما یهوووویی روز تولدش فکر بکری به سرمان زد از این قرار که امشب چون خاله ها و دایی ها مشکل دارند و نمی تونن امشب خونه آقاجان و مادرجان برن سر بزنن و قراره فرداشب قضای شب چله رو به جا بیارن ، ما بگیم اونا(آقاجون و مادرجان) بیان خونمون ... از طرفی دایی بزرگه گفته بود شب چله امشبه و من به هررنگی شده می خوام برم به مامانم سر بزنم این بود که دایی بزرگه رو هم دعوت کردم و خاله بزرگه هم بخاطر اینکه کم و بیش در جریان بودند و مشلکی جهت تشریف فرمایی نداشتن رو هم گفتیم ... مامان و اینا هم که روی شاخشن .. شوهر جان تا ساعت 7 شب سرکار بود وقتی اومد از دیدن اون جشن کوچیک و خوشکلی که براش گرفته بودیم غافلگیر شد ... همه تا ساعت 12.30 این حدودا اونجا بودند خیییییییلی خوش گذشت ... خدا رو شکر فرداشم (یعنی پنج شنبه ) به دلیل آلودگی هوا سرکار تعطیلی رو چسبوندیم و حسابی کیفور شدیم ... پ ن : حتما می گین عجب آدم ... ( پ ن 2 : خیلی خسته ام ... اصلا نرسیدم متن پست رو نگاه کنم و ببینم چیزی رو غلط ملط ننوشته باشم و چطوری مسئله رو پروروندم و اینا ... هر مشکلی بود به بزرگی خودتون ببخشید.... اصلا حسش نیست ادامه مطلب [ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
سلام بر همه دوستان عزیزی که گرچه اندکند اما محبتشان بی دریغ و فت و فراوون... آنفلوانزای خیلی وقته که خوب شده اما طبق معمول همیشه درگیر کار می باشیم شبانه روزی !!!! بخصوص که برایمان اخیرا خواب دیده اند تپل ! به طوری که احتمالا باید شبها بالش و پتویمان را به اطاق کارمان منتقل کنیم و به همسرمان هم بگوییم که بالای سر این قبری که نشستی مرده توش نیست وخیز برو یه زن دیگه بسون بلکه ما از عذاب وجدان در آییم... و این یه امسال و سال دیگه و سالهای پسین فکر بچه مچه را از سر جفتمان بپرانیم که همینمان مانده میان این همه کار عُق هم بزنیم !!! البته همسرجان خیلی هم بدش نمی آید که ما سرمان گرم است و وقت نداریم هی به جانش نق بزنیم و بگوییم تو منو دوست نداری! و اینا و با خیال راحت مشغول مطالعات خود می باشد و همچنان در فکر طی کردن مدارج علمی ... بنده نیز دیدم همین مشغولیت کاریمان بسی به ایشان در پیمودن راه ترقی کمک می نماید چرا که نیستیم که بخواهیم غرغر کنیم و بهانه تراشی بنماییم... این بود قصه زندگی ما .... تا بعدش رو خدا عالمه پ ن : نیتمان از آپ حاضر زدن حاضر در دفتر دل دوستان بود و بس ... [ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۱ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
الان که در حال نوشتن این پستک می باشیم سرمای شدیدی خورده ایم و آب از دماغمان آویزان و چشمانمان در حال در آمدن از کاسه چشممان است! و آب از چشمانمان سرازیر ! چه صیغه ایست ؟؟ کاش لااقل آب از دماغ نمی آمد ! دماغمان زخمیده از بس ...! هی سردمان است لباس می پوشیم ! گرممان است درها را باز می کنیم ! خودمان هم حال خودمان را نمی فهمیم ! بزرگان گویند ویروسی است نوپا که اخیراً مد گردیده و اکثرا از آن بی بهره نبوده اند! هیچ کجایمان روی مد نیست الّا مریضی و سرماخوردگی ! اولین ویروسی که قدم رنجه می کند و نمی دانیم از کجا تشریف می آورند اولین کسی که خیر مقدم می گوید ما می باشیم! ای کاش می شد فردا مرخصی را بچسبانیم و استراحتکی بنماییم ، حیف که از یک هفته پیش مقرر گردیده در جلسه ای در سالن مرکز مدیریت آمار گرد هم جمع آییم و به چاره جویی بپردازیم و اگر نرویم بد می شود چرا که دوشنبه دعوتمان کردند ولی از آنجا که مصادف گردیده بود با روزی که نمی شد رفت! مقرریدیم فردا برویم ! حال اگر فردا هم نرویم فکر می کنند قصد طفره رفتن و اینها را داشته می باشیم!
پ ن : هوس نمودیم به این سبک بنگاریم ! مشکلی هست؟؟!! پ ن خاص: آلما ! تو کجا آدرس وبلاگ جدیدت رو برام نوشتی که من هر جا رو زیر و رو کردم ندیدم؟؟؟!!! [ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٢ ب.ظ ] [ الهه ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : الهه ناز ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |